رضا قلى خان ( هدايت )
727
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
لون جديد از قبيل سحر و شعبده و سيميا و ليمياى علوم غريبه شعر در غمزهء جادوى او نيرنك رنكارنك بين * در طبع خاقانى كنون سوداى كوناكون نكر شرف الدّين شفروه اصفهانى كفته در بيشهء دين چو روبهم پرنيرنك * در چشمه شرع كج روم چون خرچنك بر منبر علم همچو بر كوه پلنك * در دلق كبود همچو در نيل نهنك نيرنود بر وزن سير بود بكسر اوّل بمعنى مكر و انديشه نيرنودى آنكه اهل فكر و نظر باشد و حكيم مشّائى را نيز كفتهاند نيرنوديان ارباب فكر و نظر و حكماى مشّائيّه كه حقيقت اشيا را بفكر و انديشه معلوم نمايند نيرو بر وزن نيكو بمعنى قوّت و زور معروف و قوتى را نيز كويند كه در سمع و بصر و ديكر حواس مودّع است كه به آن سمع و بصر مسموع و مبصر را دريابد و بمعنى تقدير نيز هست اكر كويند بهريز و مراد بهر تقدير است نيرورام به وزن نيكونام دليل عقلى و سخن خردپسند و قول معقول را كويند نيروى پنداره قوّت واهمه را كويند و آن قوّتيست كه حيوان بوى ادراك معانى جزئيّه نمايد و در حيوانات غير ناطقه بمنزله عقل باشد در انسان نيرومند بمعنى توانا و خداوند زور و قوت و قدرت است نيرويش بمعنى فرض و تقدير و به جائى مستعمل مىشود كه عربان بالفرض و التقدير كويند نيريز بهر دو ياى مجهول قصبهايست از قصبات فارس كه بكرمان قريب است و مردمان آن بطبع شجاعت دارند در تفنكاندازى مهارت دارند وقتى در كرمان يكى از حكام كه حاكم را در بود سركشى آغاز كرد بنا بر ضرورت به حكم فرمانفرماى فارس باعانت حاكم كرمان با ملكزادها مامور شديم از آن بلده قريب هزار نفر پياده تفنكانداز همراه شدند و كار چنان كه بايد كذشت و قطع نظر از شجاعت آن قوم مردمان بزرك از آن قصبه برخواستهاند كه يكى از آن جمله ميرزا احمد نيريزى بوده كه در نكارش خط نسخ ناسخ نسخ نسخنويسان قديم است و ديكرى سيد قطب الدين محمد نيريزى كه از مشايخ بزرك سلسله ذهبيّه كبرويّه بوده و منظومات عربيّه و فارسيّه او معمول و متداول است و چندى نيز در زمان سلطنت خاقان مغفور محمّد شاه قاجار آن قصبه بسيور غال و يتول شاهزادهء بود كه من به خدمت او مامور بودم و در آنجا قتنه برخواست كه از حاكم و محكوم جماعتى كشته شدند نيز با اول مكسور و سكون ثانى و زاى هوّز در فارسى بمعنى ديكر است و به عربى ايضا كويند حكيم ناصرخسرو علوى كفته نيز نكيرد جهان شكار مرا * نيست دكر با غمانش كار مرا ديدمش و ديد مر مرا و بسى * خوردم خرماش و خست خار مرا شيخ بهائى عاملى كفته دل كفت كه من رفتم و جان كفت كه من نيز و در پارسى نيز هم مىكويند و هر دو يك معنى دارد اكر نكويند بهتر است خواجه حافظ كفته دردم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم و در بعضى محل افاده معنى بعد از اين نيز مىكند نيزه حربهء معروفست كه به عربى آن را رمح و سنان كويند و مأخذ آن نى است چنان كه انورى كفته از نيزهء او بينى بىآكهى او * آويخته چون شير علم شير اجم را نيسارى بر وزن بيكارى قسم دويم است از چهار قسم طوايف انسان كه جمشيد مقرّر كرده بود و اين طايفه سپاهى و لشكريند نيسان بالكسر بمعنى مخالفت و مخفّف نيسان ابو شكور كفته من آنكاه سوكند نيسان خورم * كه زين مملكت رخت بيرون برم و بالفتح نام ماه هفتم است از سال رومى نيستبه بكسر اول و سكون ثانى و ثالث و فتح باى ابجد هر مرتبه و رسته و چينه از ديوار كلين كه به روى هم كذاشتهاند نيسته بمعنى نيست است كسائى مروزى كفته آس شدم زير آسياى زمانه * نيسته كشتم ز بس جفاى زمانه نيستى مقابل هستى است و در نامه جمشيد جم آمده كه نيستى آئينه هستى است بىتاب هرآينه هستى چيزى نيست و هرآينه هستى بمعنى واجب الوجود است كه آن را پارسيان هرآينه هستى و هرآينه بود و هرآينه باس خوانند مولوى معنوى كفته آينه هستى چه باشد نيستى * نيستى بكزين كرابله نيستى نيش با ثانى مجهول بر وزن ريش نوك و تيزى سر خنجر و كارد و مار و عقرب و نيش دندان و نيش حجام و در مقابل نوش بمعنى زهر استعمال مىشود نيشابور همان شهر مذكور مشهور است نيشام بكسر اول نام ملكى است كه رب النوع برق است